X
تبلیغات
12+1

12+1

 

دوستی مطلبی دربارۀ جدایی نادر از سیمین در وبلاگش نوشته بود و در انتهای آن از همه خواسته بود که فارغ از جار و جنجالهای سیاسی و تنها به احترام اصغر فرهادی و اصل هنر برای هنر به تماشای هنرش بنشینیم و به اندازۀ وسع فکر و درکمان از فیلمش بهره ها هم ببریم. آنچه مرا به نوشتن این یادداشت برای یادداشت این دوست برانگیخت این بود که نام مسعود ده نمکی هم در میان آمده بود و از همه خواسته شده بود که آزادی را به همراه استقلال بخواهیم و کاری به ده نمکی نداشته باشیم که چگونه فکر می کند و چه می سازد و تنها به دیدن فیلمهای خوب و مورد علاقۀ خودمان بنشینیم و از خوبیهایش، دور هم باشیم، و حرف بزنیم. با خود گفتم بد نیست نظر خود دربارۀ نظر این دوست را در وبلاگ خودم بنویسم، گرچه متفاوت با فضای وبلاگ و دیگر مطالبم هم باشد:

این روزها هرگز نمی توانم به این فکر کنم که هنر برای هنر و از این حرفها. اصلا هم نمی توانم به ده نمکی و عقایدش احترام بگذارم وقتی به خود می بالد و افتخار هم می کند و از رو هم نمی رود و وقاحتش تمام هم نمی شود و در رقابتی کاملا نابرابر با بی عدالتی هرچه تمامتر و با حمایت صاحبان قدرت فیلم هم می سازد و مخاطبان عوام فیلمش را، حتا به رخ استادان فرهیختۀ تاریخ سینما، هم می کشاند.

 بله من با جرئت هرچه تمامتر می گویم که حالم از ده نمکی و شریفی نیا و همۀ بازیگران و عوامل فیلم اخراجی ها بهم می خورد. حتا ابایی ندارم که بگویم جدایی نادر از سیمین را هم با اکراه دیدم، وقتی دیدم شهاب حسینی بازیگر این فیلم است. حتا از فرهادی انتظار داشتم این بازیگر خوب را در فیلمش به کار نگیرد. حتا از لیلا حاتمی هم انتظار داشتم رودرروی این بازیگر خوب بازی نکند. (شاید این دو انتظار چندان هم منطقی نباشد)

 این روزها بیش از آنی که به فرهادی و کیفیت فیلمش فکر کنم به رذالت سازندگان اخراجی ها و حمق بی بدیل ما ایرانیهای بعضا دوست داشتنی و شریف، که دیدن این فیلم احوالمان را خوش می کند و می خنداندمان و از هر خواستۀ بحق دیگری بی نیازمان می کند، می اندیشم. چه حمق بی نهایتی. چقدر خوش شانس هستند این اخراجیها که در این عصر زندگی می کنند. چقدر خوش به حال آنهاست. اخراجی هایی که گویی ناصر خسرو با دیدن آنها و مخاطبان ملیونی و خندانشان این ابیات را سروده است:

با گروهی که بخندند و بخندانند

چه کنم؟ چون نه بخندم نه بخندانم

خنده از بیخردی خیزد چون خندم؟

چون خرد سخت گرفته ست گریبانم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 2:1 توسط محمد خلیلی|

 

۱)

"محکمه رسمی ست" این بگفت و فروکوفت

کوبۀ چوبین به میز محکمه سرهنگ

بر سر کرسی نشسته پیش وی آرام

شیردلی شبچراغ دانش و فرهنگ

 

تازه جوانی به چهره چون گل سیراب

خون فروزان زندگی به رگانش

شرزه پلنگی که کین روبه جنگل

کرده گرفتار انتقام سگانش

 

بود گناهش ز دید کوته قانون

بانگ رهایی زدن به گوش غلامان

سجده نبردن به پیش حلقه به گوشان

دانه نخوردن ز دست دانه به دامان

 

تهمت دیگر بر او شکستن تندیس

بر سر آن چارسو ز مرد ستمگر

باد مخالف شدن به کشتی تاراج

در بر دریادلان برزده لنگر

 

"محکمه رسمی ست" فاتحانه به پا شد

دشمن بیدادگر به دادستانی

دست ستیزش به تیغ طعنه و دشنام

چشم امیدش به وعده های نهانی

 

وعده که گر بشکند غرور جوان را

سینه درخشنده تر کند به نشان ها

دیده فروزنده تر کند به گهرها

پایه گرانمایه تر کند به توان ها

 

"دشمن ملک است این سبکسر گستاخ

حجت دعوی کتاب و دفتر و نامه"

الغرض آن یاوه های خوانده به استاد

بار دگر خواند و خسته شد ز ادامه

 

از سر پرونده سر به کینه برافراشت

داور پرخاشجو چو نیمه خدایی

"نوبت گفتار توست" گفت جوان را

گر به دفاعت بوَد امید بقایی

 

خاست جوان همچو شیر بسته به زنجیر

چنبره زن گرد شانه هر خم یالش

در نگهش آتشی چو آتش رگبار

خشم سیه گشته جانشین ملالش

 

گفت من آن مشت کیفرم که شکافد

مغز پلیدان پست هرزه درا را

روح شهیدان خفته در دل خاکم

کآمده تا بفشرد گلوی شما را

 

گفت من آن برق فرصتم که درخشد

از دم شمشیر آرزو به نیامان

گفت من آن سنگ نفرتم که درافتد

بر سر مینای بزم باده به جامان

 

گفت منم دست انتقام الهی

گفت منم خشم بی لگام خروشان

گفت منم چشمِ انتظارِ اسیران

گفت منم بانگ اعتراض خموشان

 

گفت و در آن شور شادمانه همی ریخت

اشک و عرق دانه دانه از سر و رویش-

کینۀ خلقم که وقت معرکه خواند

میر شما ناسپاس و حادثه جویش

 

آنچه رود بر سرم به محکمه زین پس

دانم و پروا ز حکم محکمه ام نیست

تا که مرا در پی است همت یاران

آنکه نترسد ز حکم محکمه کم نیست

 

چونکه لب از گفته بست و آنهمه گوهر

با دل درد آشنا ز گنج سخن سفت

از رخ تابان عرق سترد به دستار

پس به خروشی گران ز سوز جگر گفت:

 

حسرت من چشم باز و غرش رگبار

ویژه که خواند در آن سپیده خروسی

شوکت دامادیم به حجله فزون باد

تا بوَدم مرگِ گرم بوسه عروسی

                            (روانشاد فریدون توللی)

 

۲)

خطابی با فلک کردم که با تیغ جفا کشتی

شهان عالم آرای و جوانمردان برمک را

زمام حل و عقد خود نهادی در کف جمعی

که از روی خرد باشد بر ایشان صد شرف سگ را

نهان در گوش جانم گفت فارغ باش ازین معنی

که سبلت برکند ایام هر ده روز یک یک را

                                    (استاد انوری ابیوردی)

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 0:42 توسط محمد خلیلی|

 

کل من علیها فان

 

پیام تسلیت عرفان بسی ناباورانه بود

"درگذشت دوستمون سعید خضرایی رو تسلیت میگم"!

دست کم برای من که هیچگاه از مصائب سعید آگاه نبودم و...دریغ...خاک بر او خوش باد

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 1:45 توسط محمد خلیلی|


مطالب پيشين
» سال نو مبارک
» تو را ای هیچ
» شهرپرسه
» درود و بسیار درود
» ز غم رنجه
» هان ای نژند گشته دل من نژند توست/ جانم پر از گزند ز تاب گزند توست
» به ارتجال در خداحافظی با شیراز
» یادداشتی متفاوت با سلیقه ی وبلاگ نویسی من از من
» محکمه
» فاتحه مع الصلوات
Design By : ParsSkin.com