تبليغاتX
12+1

12+1

 

تو را در کوچه های خیس آبان جستجو کردم

تو را در برگریزان زیر باران جستجو کردم

چو یادی دلنشین در پرسه های مبهم ذهنم

تو را در این خیابان آن خیابان جستجو کردم

تو را در بارش سردردهای عصر دلتنگی

میان های و هوی راه بندان جستجو کردم

تو بودی تک ستاره ی آسمان کودکی هایم

تو را در دفتر مشق دبستان جستجو کردم

تو پنجم فصل را در چارسوی بستۀ تقویم

چو روزن در تن دیوار زندان جستجو کردم

تو را ای هیچ همچون سایه یی تنها و بی صاحب

دوان هرسوکشان بیهوده پویان جستجو کردم

سراب اندر سراب اندر سراب اندر سرابت را

بیابان در بیابان در بیابان جستجو کردم

عبث جستم به غربت در وطن گم کردۀ خود را

بهارم را در آغوش زمستان جستجو کردم

                                                         (وحید عیدگاه)

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 13:34 توسط محمد خلیلی|

 

شب می رسد ز راه و من خسته روز را

در گوشه گوشه گوشۀ این شهر گشته ام

با گامهای خسته و سرگشته بی هدف

از هر چراغ قرمز و سبزی گذشته ام

 

در گردش مداوم ماشین و آدمی

آزرده از غریبی دلهای لک زده

افتاده ام به پرسه زنی های ناتمام

در شهر پرفریبِ به خود هم کلک زده

 

در ازدحام وحشی عصر پیاده رو

دل را به حزن غربت دلگیر بسته ام

گاهی میان رهگذران ایستاده ام

گاهی به روی نیمکتی هم نشسته ام

 

گاهی به پیش دکۀ پررفت و آمدی

خون خورده ام ز خواندن تزویرنامه ها

سیگار را نهاده به لب بغض کرده ام

در فکر راه رفته که دارد ادامه ها

 

با التماس دخترک آرزو فروش

گاهی به رغم خواسته فالی خریده ام

"زین آتش نهفته که در سینۀ من است..."

تا آخرش نخوانده و آهی کشیده ام

 

گاهی کنار گیشۀ خندان سینما

نومید از رهایی خلق به صف شده

مبهوت مانده ام به تماشای اشتیاق

دل کنده ام ز باقی عمر تلف شده

 

اندیشۀ سرودن شعری جدید را

گاهی به بوق ممتدی از یاد برده ام

اینجا پلاک بیهده یی حفظ کرده ام

آنجا مسافران ونی را شمرده ام

 

گاهی به جستجوی کتابی کشیده ام

سر در کتابخانۀ نایاب یابها

با یاد نامهای بزرگ گذشتگان

افتاده ام به گریه میان کتابها

 

گاهی درون کافۀ پردود و شاعری

از گرمی مباحثه ها گر گرفته ام

در گوشه یی به همهمه ها گوش داده ام

از داستان و شعر تنفر گرفته ام

 

از پشت شیشه های دکان غذاخوری

گاهی به فست فودخوران خیره مانده ام

از اشتهای بیحدشان سیر گشته ام

بر اشتهای اندک خود چیره مانده ام

 

گاهی گرفته ام ز کنار مسافران

در پیش راه راحت هرگز ندیده را

نفرت زده ازآن اتوبوسی که می برد

با خود وقار مردم درهم تنیده را

 

گاهی به نرده های پلی تکیه داده ام

از دور کرده ام به خیابان نظاره ها

یکچند گشته غرق شتاب پیاده ها

یکچند مانده مات سکون سواره ها

 

لختی دگر به روی پل از یأس مانده ام

تا بنگرم غروب خزان رنگ شهر را

پررنگ تر ز پرتو خورشید دیده ام

دودی کدر گرفته دل تنگ شهر را

 

شب می رسد ز راه و من خسته روز را

بر دوش خود کشیده به پایان رسانده ام

امروز را به حال خودش وانهاده ام

خود را به فکر چارۀ فردا نشانده ام

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 14:44 توسط محمد خلیلی|

 

مدتی بنا به دلایلی از به روز کردن این وبلاگ معذور بودم، اما امروز آمدم تا از همۀ دوستانی که در این مدت نتوانستم لطف و محبتشان را پاسخگو باشم عذرخواهی کنم. بدترین حادثۀ زندگی من در این مدت در عصرگاه پنج شنبه، ۹ تیرماه ۱۳۹۰، روی داد و آن درگذشت معلم دانشمند و دلسوزم، استاد علی محمد هنر بود. از دوستانی که محبت کردند و در این مورد هم خبررسانی کردند و هم پیام تسلیت گذاشتند سپاسگزارم. شرمنده ام که فرصت تایید نظرات و پاسخگویی نبود. شعر زیر را تقدیم همۀ دوستان عزیزم می کنم.

افسرده ترک خوردی و دلتنگ شکستی

چون تنگ بلوری که خورد سنگ شکستی

بر دوش نهادی غم و تا آخر این راه

هی رفتی و فرسنگ به فرسنگ شکستی

شمشیر دو دم بودی و در حسرت یک جنگ

بر سینۀ دیوار زدی زنگ شکستی

چون شاخه گلی در دل این باغ پر از خار

پررنگ کشیدی قد و بیرنگ شکستی

در پنجۀ هر رهگذری از سر دیوار

ای شاخۀ بخشنده زدی چنگ شکستی

ای سنگ تو با آن همه سختی و صبوری

از بوته یی آخر به چه نیرنگ شکستی

ای بغض تو هم آخر این شعر سرانجام

با ضربۀ یک وزن خوش آهنگ شکستی

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 18:53 توسط محمد خلیلی|

 

شعر زیر آخرین سرودهٔ دوست عزیز و شاعر سخندانم، وحید عیدگاه طرقبه یی ست، در بیان تأثرش از بیماری استاد علی محمد هنر

 

ای هنری مرد گرامی گهر

برشده از نام تو نام هنر

خوش شده جان یافته تا رنگ تو

هم فر و هم هنگ به فرهنگ تو

پیر پگه خیز هشیوارگی

خواب رها کرده به یکبارگی

راه تو آرام و پناه تو بود

مقصد دلخواه تو راه تو بود

روز و شبان پای تو کوشنده تر

رود نبود از تو خروشنده تر

پشت به بستر ز چه رو کرده یی؟

تو نه مگر پشت بدو کرده یی؟

از تو به پا خاستن آموختم

تا تو نشستی به خدا سوختم

از دل این سوختهٔ خسته تن

در تن بیماری ات آتش بزن

تا که همه توش و توان بینمت

بار دگر گام زنان بینمت

می شکنم گر نشوی تن درست

گر رود از دست سرم پای توست

مانده درین راه ز غم رنجه یی

منتظر از تو به قدم رنجه یی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:46 توسط محمد خلیلی|

 

متاسفانه چندیست که معلم دلسوز و پژوهشگر دانشمند ادبیات، استاد علی محمد هنر، در بستر بیماریست و این روزها حال و روز خوشی ندارد. محققان ادبی حتمی مقالات و نقدهای او را در مجلات مختلف دیده اند. از آخرین کارهای او چاپ یادداشتهای علامه قزوینی، با عنوان مسائل پاریسیه، با همکاری استاد ایرج افشار و همچنین چاپ یادداشتهای سندبادنامه است. کتابی هم در نقد و تحلیل تاریخی شعر معاصر و ترجمه از او در دست چاپ است. استاد هنر متولد ۱۳۲۱ شیراز است و قبل از انقلاب با نام مستعار سیامک گیلک در مطبوعات قلم می زده. او شاگرد خلف استادان بزرگی همچون فروزانفر، مینوی، خانلری، معین و...بوده است. برای این استاد شریف و آزاده آرزوی سلامتی می کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:18 توسط محمد خلیلی|

 

ای شهر سرو ناز خداحافظ

وی سرزمین راز خداحافظ

ای گشته از شکوه بهار و باغ

با خلد همطراز خداحافظ

ای باغ دلگشای تو را بدرود

وی باد دلنواز خداحافظ

دردا که شام هجرت من زینجا

باز آمده فراز خداحافظ

نوزت نگفته شرح غمی از دل

مهلت رسید و باز خداحافظ

سر تا به پا تو نازی و من رفتم

پا تا به سر نیاز خداحافظ

نفرین بر آن دقیقه که مادر گفت

پرسوز و پرگداز خداحافظ

از مهر سر بر اوج فلک داری

شیراز سرفراز خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:55 توسط محمد خلیلی|

 

دوستی مطلبی دربارۀ جدایی نادر از سیمین در وبلاگش نوشته بود و در انتهای آن از همه خواسته بود که فارغ از جار و جنجالهای سیاسی و تنها به احترام اصغر فرهادی و اصل هنر برای هنر به تماشای هنرش بنشینیم و به اندازۀ وسع فکر و درکمان از فیلمش بهره ها هم ببریم. آنچه مرا به نوشتن این یادداشت برای یادداشت این دوست برانگیخت این بود که نام مسعود ده نمکی هم در میان آمده بود و از همه خواسته شده بود که آزادی را به همراه استقلال بخواهیم و کاری به ده نمکی نداشته باشیم که چگونه فکر می کند و چه می سازد و تنها به دیدن فیلمهای خوب و مورد علاقۀ خودمان بنشینیم و از خوبیهایش، دور هم باشیم، و حرف بزنیم. با خود گفتم بد نیست نظر خود دربارۀ نظر این دوست را در وبلاگ خودم بنویسم، گرچه متفاوت با فضای وبلاگ و دیگر مطالبم هم باشد:

این روزها هرگز نمی توانم به این فکر کنم که هنر برای هنر و از این حرفها. اصلا هم نمی توانم به ده نمکی و عقایدش احترام بگذارم وقتی به خود می بالد و افتخار هم می کند و از رو هم نمی رود و وقاحتش تمام هم نمی شود و در رقابتی کاملا نابرابر با بی عدالتی هرچه تمامتر و با حمایت صاحبان قدرت فیلم هم می سازد و مخاطبان عوام فیلمش را، حتا به رخ استادان فرهیختۀ تاریخ سینما، هم می کشاند.

 بله من با جرئت هرچه تمامتر می گویم که حالم از ده نمکی و شریفی نیا و همۀ بازیگران و عوامل فیلم اخراجی ها بهم می خورد. حتا ابایی ندارم که بگویم جدایی نادر از سیمین را هم با اکراه دیدم، وقتی دیدم شهاب حسینی بازیگر این فیلم است. حتا از فرهادی انتظار داشتم این بازیگر خوب را در فیلمش به کار نگیرد. حتا از لیلا حاتمی هم انتظار داشتم رودرروی این بازیگر خوب بازی نکند. (شاید این دو انتظار چندان هم منطقی نباشد)

 این روزها بیش از آنی که به فرهادی و کیفیت فیلمش فکر کنم به رذالت سازندگان اخراجی ها و حمق بی بدیل ما ایرانیهای بعضا دوست داشتنی و شریف، که دیدن این فیلم احوالمان را خوش می کند و می خنداندمان و از هر خواستۀ بحق دیگری بی نیازمان می کند، می اندیشم. چه حمق بی نهایتی. چقدر خوش شانس هستند این اخراجیها که در این عصر زندگی می کنند. چقدر خوش به حال آنهاست. اخراجی هایی که گویی ناصر خسرو با دیدن آنها و مخاطبان ملیونی و خندانشان این ابیات را سروده است:

با گروهی که بخندند و بخندانند

چه کنم؟ چون نه بخندم نه بخندانم

خنده از بیخردی خیزد چون خندم؟

چون خرد سخت گرفته ست گریبانم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 2:1 توسط محمد خلیلی|

 

۱)

"محکمه رسمی ست" این بگفت و فروکوفت

کوبۀ چوبین به میز محکمه سرهنگ

بر سر کرسی نشسته پیش وی آرام

شیردلی شبچراغ دانش و فرهنگ

 

تازه جوانی به چهره چون گل سیراب

خون فروزان زندگی به رگانش

شرزه پلنگی که کین روبه جنگل

کرده گرفتار انتقام سگانش

 

بود گناهش ز دید کوته قانون

بانگ رهایی زدن به گوش غلامان

سجده نبردن به پیش حلقه به گوشان

دانه نخوردن ز دست دانه به دامان

 

تهمت دیگر بر او شکستن تندیس

بر سر آن چارسو ز مرد ستمگر

باد مخالف شدن به کشتی تاراج

در بر دریادلان برزده لنگر

 

"محکمه رسمی ست" فاتحانه به پا شد

دشمن بیدادگر به دادستانی

دست ستیزش به تیغ طعنه و دشنام

چشم امیدش به وعده های نهانی

 

وعده که گر بشکند غرور جوان را

سینه درخشنده تر کند به نشان ها

دیده فروزنده تر کند به گهرها

پایه گرانمایه تر کند به توان ها

 

"دشمن ملک است این سبکسر گستاخ

حجت دعوی کتاب و دفتر و نامه"

الغرض آن یاوه های خوانده به استاد

بار دگر خواند و خسته شد ز ادامه

 

از سر پرونده سر به کینه برافراشت

داور پرخاشجو چو نیمه خدایی

"نوبت گفتار توست" گفت جوان را

گر به دفاعت بوَد امید بقایی

 

خاست جوان همچو شیر بسته به زنجیر

چنبره زن گرد شانه هر خم یالش

در نگهش آتشی چو آتش رگبار

خشم سیه گشته جانشین ملالش

 

گفت من آن مشت کیفرم که شکافد

مغز پلیدان پست هرزه درا را

روح شهیدان خفته در دل خاکم

کآمده تا بفشرد گلوی شما را

 

گفت من آن برق فرصتم که درخشد

از دم شمشیر آرزو به نیامان

گفت من آن سنگ نفرتم که درافتد

بر سر مینای بزم باده به جامان

 

گفت منم دست انتقام الهی

گفت منم خشم بی لگام خروشان

گفت منم چشمِ انتظارِ اسیران

گفت منم بانگ اعتراض خموشان

 

گفت و در آن شور شادمانه همی ریخت

اشک و عرق دانه دانه از سر و رویش-

کینۀ خلقم که وقت معرکه خواند

میر شما ناسپاس و حادثه جویش

 

آنچه رود بر سرم به محکمه زین پس

دانم و پروا ز حکم محکمه ام نیست

تا که مرا در پی است همت یاران

آنکه نترسد ز حکم محکمه کم نیست

 

چونکه لب از گفته بست و آنهمه گوهر

با دل درد آشنا ز گنج سخن سفت

از رخ تابان عرق سترد به دستار

پس به خروشی گران ز سوز جگر گفت:

 

حسرت من چشم باز و غرش رگبار

ویژه که خواند در آن سپیده خروسی

شوکت دامادیم به حجله فزون باد

تا بوَدم مرگِ گرم بوسه عروسی

                            (روانشاد فریدون توللی)

 

۲)

خطابی با فلک کردم که با تیغ جفا کشتی

شهان عالم آرای و جوانمردان برمک را

زمام حل و عقد خود نهادی در کف جمعی

که از روی خرد باشد بر ایشان صد شرف سگ را

نهان در گوش جانم گفت فارغ باش ازین معنی

که سبلت برکند ایام هر ده روز یک یک را

                                    (استاد انوری ابیوردی)

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 0:42 توسط محمد خلیلی|

 

کل من علیها فان

 

پیام تسلیت عرفان بسی ناباورانه بود

"درگذشت دوستمون سعید خضرایی رو تسلیت میگم"!

دست کم برای من که هیچگاه از مصائب سعید آگاه نبودم و...دریغ...خاک بر او خوش باد

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 1:45 توسط محمد خلیلی|

 

نه خنده کرد و نه گریید بل به خنده گریست

به روز آخر هر سال چون دلم نگریست

کسی شناسد حال مرا به آخر سال

که یار او ز سفر آمده‌ست و او سفریست

درین که سال نو آمد نشان زندگی است

درین که سال کهن شد نشان رهسپریست

پس این پیام نشان‌دار خنده‌یی‌ست ز مرگ

پس این کلام ز دیو است و در دهان پریست

ازآن همیشه چو هنگام این پیام رسد

مرا دلیست پر از عیش و رنج و زین دو بریست

چگونه‌ام؟ نتوان گفت، وین کسی داند

که زارزار بخندید و قاه‌قاه گریست

بمرد دلبر و جان من است و من ماندم

ولیک گاهی خالی شدن بعینه پریست

چه بود اگر به مثل او بماند و من رفتم

گذشتن از غم دنیا نه عادت بشریست

دوام هستی مولود آرزوی بقاست

چو اصل این سپری شد اساس آن سپریست

بهانه‌هاست برین زیستن که مسخره است

بنای عمر جهان بر پی بهانه‌گریست

هنوز خانه خراب است و کودکان خردند

هنوز بار به جای است و وقت باربریست

هنوز آن یک ناگفته است و این نشده

هنوز این یک ننوشته است و آن نظریست

طلاق گفتن عمر و فنای فکر بزرگ

بر این یتیم که دنیاست ظلم بی‌پدریست

کسی که این همه بذر هنر نکشته برفت

کشندهٔ هنر از چشم مردم هنریست

بلاست روشن تیره‌ست مهر منکسف است

گهی به پرده نشستن بتر ز پرده‌دریست

بهانه‌هاست به ماندن مرا چو خلق و از آن

یکی که مردن من مردن کلام دریست

بسا سخن که شناسم به لطف چون پریان

کز آن ز فرط لطافت جهان به بی‌خبریست

هنوز مریم اندیشه را به سحر سروش

به دلربایی بکری امید باروریست

طلوع جان من از پشت وزن و قافیه‌ها

طلوع صبح نشابور و بامداد هریست

درین خیال کجم وآن زمان به خویش آیم

که گونه ام ز دو سو غرق بوسهٔ دو پریست۲

زنم به شادی گوید بیا که سفرهٔ عید

چنانکه خواسته‌یی پربنفشهٔ طبریست

                               (مهدی حمیدی شیرازی) 

پی‌نوشت:

۱)منظور پسر و دختر شاعر است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 0:24 توسط محمد خلیلی|


مطالب پيشين
» تو را ای هیچ
» شهرپرسه
» درود و بسیار درود
» ز غم رنجه
» هان ای نژند گشته دل من نژند توست/ جانم پر از گزند ز تاب گزند توست
» به ارتجال در خداحافظی با شیراز
» یادداشتی متفاوت با سلیقه ی وبلاگ نویسی من از من
» محکمه
» فاتحه مع الصلوات
» آخر سال
Design By : ParsSkin.com